ثمینثمین، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 6 روز سن داره
ثناثنا، تا این لحظه: 20 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره

ثنا و ثمین هدیه های آسمانی

خنده های شیرین

فدای خنده های شیرین و زیبایتان گل دخترکانم. وقتی که خسته از همه ی کارهای روزمره میشوم،صدای دلنشین خنده های شماست که توان مضاعفم میدهد برای انجام بقیه ی کارها تا پاسی از شب... وقتی که تمام افکار پریشان و دوست نداشتنی به مغزم هجوم می آورند و باری از غم روی دلم مینشیند،صدای خنده های شیرین شماست که دورم میکند از همه ی غصه هائی که بر سینه ام سنگینی میکند... وقتی شما خوابید و من تنها بیدارم، و انتظار میکشم تا زودتر بیدار شوید و باز هم سراسر خانه را با شیطنتها و خنده های کودکانه تان پر کنید تا باز هم برگردم به لحظه های دور کودکی ام و دست در دست هم ،من عمو زنجیر باف بخوانم و شما با گفتن "بـــــــــــــــــــــــــــَلــــــــــــــــه" جا...
25 آبان 1391

روزی که گذشت...

امروز صبح  ،مامان راحیل زحمت کشیدن و اومدن دنبالمون و با هم رفتیم بهداشت که واکسن کلاس اولشون رو بزنیم.البته قبلش هم رفتیم مدرسه و فرم معرفی گرفتم برای سنجش.تو بهداشت اول واکسن ثنا رو زدیم.آفرین به گل دخترم که خیلی آروم و متین نشست و دو تا رو تو دستش زدن.حالا که شب شده جای یکیش یه کم قرمز و متورم شده و دردش میکنه.بهش استامینفون دادم.خدا کنه دردش رو آروم کنه تا بخوابه. از قضا تو بهداشت یه تیم بودن که رایگان از بچه های زیر دو سال خون میگرفتن تا هم برای کم خونی چک بشن و هم میزان ویتامینهائی مثل AوDوروی و کلسیم رو مشخص کنند.که از ثمین هم با کلی گریه خون گرفتن.البته این سری خیلی راحتتر رگش رو پیدا کردن.هیچ وقت اون موقعی که قبل از عید بستری...
3 خرداد 1391

شکرگذاری

خدا را سپاس که هدیه ی ارزشمند دیگری به ما بخشید.دختر زیبا وپرنوری که همچون ثنا ی مهربانم با آمدنش به زندگیمان برکت و شادی به ارمغان آورد.به پاس این رحمت بی پایان خداوند را شکر گفته و این کوچولوی گرانبها و ارزشمند را ثمین نامیدیم. ...
27 ارديبهشت 1391

ثنای عزیزم،منو ببخش...

امروز(شنبه)صبح ،وقتی اماده شدی دوباره با هم شعر و دکلمه ای رو که قرار بود برای جشن پایان سال اجرا کنی، دوباره تمرین کردیم.و تو مثل همیشه با مهارت حفظ کردی اونهم در عرض یک روز.همون متنی رو که مربی داده بود با یه کم تغییر و شعری رو که یکی از دوستان زحمتش رو کشیده بودن.ظهر وقتی دیدم که دیر شده و خبری از اومدنت نیست،با مهد تماس گرفتم و فکر کردم که موندین برای تمرین تا واسه ی جشن فردا اماده باشید.وقتی خانم رضائی گفتن که "جشن دیروز بوده،چرا شما و ثنا جون نیومدین ؟!" انگار دنیا رو سرم خراب شد...با تعجب چند بار پرسیدم :"کی؟دیروز ؟ولی شما که به من گفتید یکشنبه جشنه؟!" بعد فرمودن بله قرار یکشنبه بود ولی چون اون روز سالن خانه ی بازی پر بود ،روز...
24 ارديبهشت 1391

تولد مامانی

سلام به خوشگل خانومای خودم.امروز من دوباره متولد شدم! باورم نمیشه که 32سال از عمرم گذشته و حالا مادر دو تا بچه هستم.البته از اینکه مامان دخترای شیرینی مثل شماها هستم،خدا رو روزی هزار بارشکر میکنم.دو روز پیش بازم بابا رفت ماموریت و ما دیشب تنها بودیم.قربونت برم ثنای مهربون من که وقتی بهت گفتم شب تولدمه از خوشحالی محکم بغلم کردی و بوسیدیم وثمین هم به تقلید از شما خودش رو انداخت تو بغلم و از دور بوس میفرستاد. بعد ثنا خانومم،شما به سبک خودت برام یه تولد گرفتی.اول یه سینی غذا همراه با پیش غذا و دسر و بعد هم یه کیک تولد و شمع و فشفشه.که شمع  وفشفشه ها خیالی بودن و بنده بطور نمادین شمعها رو فوت کردم و شما هم دوتائی برام دست زدین و با هم...
19 دی 1390

مامان جون فداکار و مهربون

سلام به همه ی مامان های مهربون نی نی وبلاگی از وقتی که مامان جون طیبه اومده نفهمیدیم این یه هفته چطور گذشت.خوب بود و خوش گذشت .فردا میخان برن.آخه عمه مریم دست تنهاست.چون بعد از دوازده سال خدا یه نی نی بهش داده.هنوز دنیا نیومده.الان تو پنج ماهه.برای همین پیش مامان جون ایناست تا مراقبش باشن .خدا کمکش کنه.باباجون هم یه عمل کوچیک داشته و باید استراحت کنه.مامان جون لطف کردن که اومدن تا من  ثنا رو راهی مهد کنم.ثنا و ثمین و حتی من و بابا رضا عادت کردیم به بودنش.از دیشب که گفتن میخان برن ،حالم گرفته شده. دوباره تنها میشیم.خدا به همه ی مامانها توان و نیرو بده تا بتونن بچه هاشون رو قوی و شاد بار بیارن.آمین   ...
12 مهر 1390

دلنوشته مامانی

در مقابل تقدیر خداوند                مثل کودکی باش که                                         وقتی او را به هوا می اندازی،میخندد،                                        ...
28 مرداد 1390

دل نوشته های مامانی برای ثنای گلم

میخواهم بدانی که چقدر دوستت دارم.تو الان 5سال و5ماهه شدی.هنوز هم باورم نمیشود که تو اینقدری شدی من تماتم خاطرات کودکیت رو نوشته ام تا وقتی بزرگ شدی بدونی که چقدر بزرگ شدن بچه برای پدر و مادر شیرینه که از خواب شبانه هم واسه ی ثبت این روزهای شیرین زندگی میزنن.حالا من و تو دوتایی خاطرات شیرین ثمین کوچولو رو مینویسیم تا وقتی بزرگ شد بخونه و به همون نتیجه ای که گفتم برسه  فدای دوتاتون ...
28 مرداد 1390

ثنا از زبان مامانی

دخمل خوشگل من.با اینکه هنوز بچه ای اما دلت به وسعت آسمونه وقلبت پره از مهربونی. تنها تویی که از صبح تا عصر که بابا میاد با من حرف میزنی و باعث میشی فراموش کنم که توی غربت زندگی میکنم.البته بعضی وقتها پیش میاد که بخاطر شیطنتهای کودکانه ات عصبانیم میکنی.اما در کل ازت راضی هستیم.سعی میکنی که دلمون رو بدست بیاری.
21 مرداد 1390
1